سفارش تبلیغ
صبا















 

الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائید.

-میخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنید.

-خیلی چیزها میخواستم بگم ولی الان همش یادم رفت.پس هر وقت یادت اومد زنگ بزنید.

-میشه براتون نامه بنویسم.آره چرا نمیشه.

-منو شناختید علی ام خونمون یه گوچه پائین تر از خونه شماست.

-آره شناختم.

-من با اجازه شما فردا نامه رو میارم بدم به شما.

-باشه.

-خدانگهدار.

-خداحافظ.

 


علی وقتی گوشی رو گذاشت سر از پا نمی شناخت.فکر نمی کرد کارها به این خوبی پیش بره. به بهار زنگ زده بود باورش نمی شد.عشق یه طرفه علی داشت تبدیل می شد به عشق دو طرفه چقدر دوست داشت بهش بگه عاشقشه، دوسش داره.خواب رو از چشماش ربوده اما نتونست ولی تا اینجا هم خوب پیش رفته بود با خودش گفت این نامه مسیر زندگی منو عوض میکنه باید با تمام وجودم واز ته دلم تمام حرفامو بزنم.

علی یه لحظه رو هم تلف نکرد و از خونه زد بیرون و رفت  به یکی از شیکترین مغازه های لوازم تحریر فروشی و بهترین و گرونترین کاغذ و پاکت نامه رو خرید و زود برگشت به خونه. علی چندین نامه نوشت وپاره کرد. هر چی می نوشت می گفت این نمی شه. دو ساعت نوشت  پاره کرد. بلاخره اونی رو که میخواست نوشت ودر پاکت رو بست چند دقیقه بعد یادش اومد یه جا بهار رو تو خطاب کرده بود به همین خاطر نامه رو پاره کرد ورفت وکاغذ وپاکت تازه گرفت.

علی باز هم چندین بار نوشت و خوند وپاره کرد تااینکه اونی رو که میخواست نوشت با خودش گفت بهتر از این نمیشه ولی در پاکت رو باز گذاشت تا اگه کم و کاستی داشت درستش کنه.

علی همه زندگیشو در گرو این نامه می دونست اون به معنای واقعی عاشق بهار بود چندین ماه بود خواب و خوراک نداشت تا امروز که تمام جسارتشو جمع کرد و به بهار زنگ زد.

علی دست به قلم خوبی داشت.اون تونست حرفهای دلش رو بنویسه ولی هنوز اضطراب داشت نمی دونست چرا ولی اضطراب ولش نمی کرد ساعت ده شب بود می دونست نمی تونه بخوابه پس تصمیم گرفت یه کاری کنه . اتاق به شدت بهم ریخته بود پر از کاغذ پاره و مچاله شده. اتاق رو جمع و جور کردورفت دراز کشید با خودش گفت فردا بهارمیفهمه چقدر دوسش دارم.میفهمه عاشقشم.

علی تا صبح نتونست بخوابه چندین با ر بلند شد و نامه رو خوند تو ذهنش هی تکرار میکرد این نامه به سرنوشت من بستگی داره زندگی منو از این رو به اون رو می کنه.

 بالاخره هوا روشن شد ولی قرار بود نامه رو ساعت هفت ونیم که بهار به مدرسه می رفت بهش بده. تا اون موقع دو ساعت ونیم مونده بود علی با عصبانیت گفت این عقربه ها چرا حرکت نمی کنند علی برای اینکه وقت بگذره رفت وکمی به خودش رسید ریششو زد به موهاشم ژل زد.می خواست بی نقص باشه.

یک ساعت به قرار مونده بود که صبر علی تموم شد ورفت سر کوچه ای که خونه بهار در اونجا بود.این یک ساعت براش مثل یک سال گذشت ولی بلاخره بهار از در خونشون خارج شد.علی وارد کوچه شد قلبش به شدت می زد و داشت از جاش کنده میشد.آشکارا سرخ شده بود ولی در عوض بهار آروم و خونسرد بود.علی سلام کرد بعد از جواب سلام نامه رو به بهارداد و به سرعت از کوچه خارج شد مقداری از راه رو رفته بود که یهو یادش اومد ازش نپرسیده جواب نامه رو کی میده به همین خاطر برگشت تا بپرسه.وقتی برگشت بهار در کوچه نبود ولی نامه مچاله شده علی روی آسفالت کوچه افتاده بود.

 


نوشته شده در دوشنبه 93/2/29ساعت 8:22 عصر توسط عادل عاشقان ( ) | |


طراح : احساس رویایی