احساس رویایی
با سلام

کاربر گرامی به وبلاگ احساس رویایی

خوش آمدید

امیدوارم لحظات خوب و خوشی را سپری کنید

برای ورود به صفحه کلیک کنید

-->
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

با عرض سلام و خیر مقدم به تمام بازدید کنندگان گرامی

تارنمای جدید ما افتتاح شد!

جدید ترین مطالب عاشقانه و زیبا را در سایت

♥ آنسوی باورها ♥

مشاهده کنید...!

لطفا برای مشاهده مطالب جدید به تارنمای جدید ما مراجعه کنید

با تشکر از تمامی بازدید کنندگان

ادرس ما:

www.ansooyebavarha.ir

 


آنسوی باورها


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 92/12/20ساعت 12:4 صبح توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |
این نوشته رمز دار است (تقدیم به تنها عشقم تنها یار و همدمم باران)  


نوشته شده در یادداشت ثابت - چهارشنبه 92/1/15ساعت 9:47 صبح توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |

 

خیلی ظرفیت میخواد که مدیریت کنی حرفهات رو ...

آخه بعضی حرفها رو نمیشه گفت باید خورد...

بعضی حرفها رو نمیشه خورد باید گفت...

ولی بعضی حرفها رو نه میشه گفت نه میشه خورد!!!

اون وقته که می مونه تو دلت ...

وقتی که تو دلت دیگه جایی نمونه برا این حرفها ...

میشه دلتنگی ...

میشه بغض...

میشه سکوت...

میشه تنهایی...

خوش به حال اونایی که توو زندگی قاعده ی یک گوش در یک گوش دروازه رو بلدند...

ما بلد نبودیم...یاد هم نگرفتیم...

 این روزها دلم کمی روضه میخواد...

کمی تاریکی ...

کمی اشک...

کمی بوی سیب...

کمی تنهایی...

تو کنج خونه...

این روزا دلم پرواز میخواد پرواز به بین الحرمین

کلی شعرونوحه و سبک جدید و شور و زمزمه ی نیمه کاره مونده رو دستم  ....

چیزی به محرم نمونده!!! چیزی هم از حال و هوای قدیمای من نمونده ....

فقط به یک چیز دلخوشم....

 " نگاه اربابم حسین(ع) "

پ.ن: فرا رسیدن ایام سوگواری سرور و سالار مومنان امام حسین (ع) رو خدمت تمامی شما تسلیت عرض میکنم


 


نوشته شده در پنج شنبه 93/8/1ساعت 5:44 عصر توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم.
که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.
اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.
گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا.

ادامه مطلب...

نوشته شده در جمعه 93/3/2ساعت 6:43 عصر توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |

 

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.
شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

...

ادامه مطلب...

نوشته شده در جمعه 93/3/2ساعت 6:31 عصر توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |

 

همسرم با صدای بلندی گفت :

 تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

 میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.

 اشک در چشمهایش پر شده بود....

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 93/3/1ساعت 7:9 عصر توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |


روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و

 ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. 

جمعیت زیاد جمع شدند.

 قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده

بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی

 زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند...

ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 93/3/1ساعت 6:48 عصر توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |

 


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم...


ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 93/2/31ساعت 2:16 عصر توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |

 

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم...

 

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 93/2/31ساعت 1:20 عصر توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |

 

" قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...


این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .


چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .


تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

 

ادامه مطلب...

نوشته شده در سه شنبه 93/2/30ساعت 1:58 عصر توسط ♥ عادل و باران ♥ عاشقان ( ) | |
   1   2   3   4      >


طراح : احساس رویایی