سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

* نــــگاه اربـــــابـــم حسیــــــــــن (ع) *

 

خیلی ظرفیت میخواد که مدیریت کنی حرفهات رو ...

آخه بعضی حرفها رو نمیشه گفت باید خورد...

بعضی حرفها رو نمیشه خورد باید گفت...

ولی بعضی حرفها رو نه میشه گفت نه میشه خورد!!!

اون وقته که می مونه تو دلت ...

وقتی که تو دلت دیگه جایی نمونه برا این حرفها ...

میشه دلتنگی ...

میشه بغض...

میشه سکوت...

میشه تنهایی...

خوش به حال اونایی که توو زندگی قاعده ی یک گوش در یک گوش دروازه رو بلدند...

ما بلد نبودیم...یاد هم نگرفتیم...

 این روزها دلم کمی روضه میخواد...

کمی تاریکی ...

کمی اشک...

کمی بوی سیب...

کمی تنهایی...

تو کنج خونه...

این روزا دلم پرواز میخواد پرواز به بین الحرمین

کلی شعرونوحه و سبک جدید و شور و زمزمه ی نیمه کاره مونده رو دستم  ....

چیزی به محرم نمونده!!! چیزی هم از حال و هوای قدیمای من نمونده ....

فقط به یک چیز دلخوشم....

 " نگاه اربابم حسین(ع) "

پ.ن: فرا رسیدن ایام سوگواری سرور و سالار مومنان امام حسین (ع) رو خدمت تمامی شما تسلیت عرض میکنم


 




ادامه مطلب

[ پنج شنبه 93/8/1 ] [ 5:44 عصر ] [ عادل ]

داستان خواندنی و زیبای صدای مادر...

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم.
که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.
اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره.
گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون می‌خواهید لواش می‌خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا.

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ جمعه 93/3/2 ] [ 6:43 عصر ] [ عادل ]

داستان زیبا و پند آموز عشق های پولی...

 

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.
شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟

...

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ جمعه 93/3/2 ] [ 6:31 عصر ] [ عادل ]

داستان بسیار زیبا و خواندنی دختر فداکار...

 

همسرم با صدای بلندی گفت :

 تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

 میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.

 اشک در چشمهایش پر شده بود....

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 93/3/1 ] [ 7:9 عصر ] [ عادل ]

داستان زیبای و خواندنی زیباترین قلب...


روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و

 ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. 

جمعیت زیاد جمع شدند.

 قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده

بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی

 زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند...

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 93/3/1 ] [ 6:48 عصر ] [ عادل ]

داستان عاشقانه زیبای اهدای قلب...

 


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم...


ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 93/2/31 ] [ 2:16 عصر ] [ عادل ]

داستان احساسی زیبای عشق گمشده...

 

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم...

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 93/2/31 ] [ 1:20 عصر ] [ عادل ]

داستان عاشقانه خیلی زیبای شاخه گل خشکیده...

 

" قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...


این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .


چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .


تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ سه شنبه 93/2/30 ] [ 1:58 عصر ] [ عادل ]

داستان زیبای دو دوست...

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند

بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند

یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد

ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت :

امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ سه شنبه 93/2/30 ] [ 1:26 عصر ] [ عادل ]

داستان عاشقانه واقعی...


یکی بود یکی نبود

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت

اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن

تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود

و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید

هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی

مال تو کتاب ها و فیلم هاست....

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی


توی یه خیابون خلوت و تاریک

داشت واسه خودش راه میرفت که

یه دختری اومد و از کنارش رد شد

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ دوشنبه 93/2/29 ] [ 8:29 عصر ] [ عادل ]